۱۳۸۹/۰۶/۲۱

لذتِ غم

همیشه فکر می کردم از عشق مردن یک تعبیر شاعرانه است. آن روز بعدازظهر وقتی بی گُربه و بی او، به خانه برگشتم برایم ثابت شده بود که مُردن از عشق نه تنها ممکن است بلکه خودِ من، پیر و بی یار ، داشتم از عشق می مردم. اما در عین حال فهمیدم که عکس آن هم حقیقت معتبری بود. لذتِ این غم را در دنیا با هیچ چیز عوض نمی کردم.
...
وای بر من این عشق است، این چنین خانمان برانداز
 


 
"خاطراتِ روسپیانِ سودازده ی من   " گارسیا مارکز


۱۳۸۹/۰۶/۲۰

خانومه!


  
رنج قفس به یک طرف عقاب را پرواز زاغ بی سرو پا پیر می کند

صادق هدایت


۱۳۸۹/۰۶/۱۸

ستاره بارانی اگر

هر وقت خواستی بیا با هم داد بزنیم، با هم سبز بشویم، شکوفه بدهیم، با صدای بلند بخندیم... هر وقت خواستی بیا هزار نکرده را میسر کنیم
هر وقت خواستی بیا
بیا هزار نکرده را میسر کنیم
تا آنروز اما مثل امشب اشک میریزم

۱۳۸۹/۰۶/۱۷

میدانم مهم نیست

بالاخره تنها شدم، خانه ای دنج در محله ای که دوستش دارم و این بار فقط منم...

خانه ای کوچک، بسیار به هم ریخته، گچ دیوارهایش در جاهای مهم و حساس ریخته، کمی از صدای ناله ی مترو دور است، نور کافی ندارد- گرچه حتی راه همان نور ناکافی را هم با پرده های ضخیم خواهم بست- (چه عایدم شد از برقِ چشمان تو؟) دکورم هم که ارثیه ای ست پر مرثیه، حالم را به هم می زند، هر کدام خاطره ای را مدام داد می زند که دوستش ندارم... باید کمی دور و برم را خلوت کنم

یک ماه با آدم هایی که بسیار سعی کردند مهربان باشند با هم به خاطرِ من و مهربان باشند با من به خاطرِ من... یک ماه...

چه خواهم کرد بعد از این؟ چه خواهم خورد بعد از این؟ شاید حتی از این وبلاگ هم باید اسباب کشی کنم...



فعلا فقط شادی یه تنهایی ست...



۱۳۸۹/۰۶/۱۵

همیشه حق با زنی ست که می ترسد!

تو محرم تمام زنان ِ زمینی و من می ترسم.

سال هاست از آن همه زیبایی که در حوالیِ درخت هایِ انگور آن شهرِ داغ، پرسه می زند می ترسم.

تو محرم تمام زنانِ زمینی و من اینروزها انگار "زن" نیستم.

چه وقتی در آن کوچه ای که روزی چشم در چشم روبرویِ هم ایستادیم و حالِ همه را پرسیدیم جز خودمان، چه وقتی در آن خانه ای که بزرگ است و دوستش دارم، می ترسم. می ترسم از دستت بدهم حتی حالا که ذره ای ندارمت.

تو محرم تمام ِ زنانِ زمینی و من اینجا در این خانه ی ِ کوچک ام که هزار رنگ است و بی رنگ است، زن ام. زنی که با همه فرق می کند.

زنی که نمی خوابد، زنی که هزار مرد در حوالی اش پرسه میزنند و تنهاست. زنی که هزار جای ِ کبودی در تن دارد و یکی از آن هزار مرد نمی بینندش.

زنی که تمام مردان این زمین نامحرم اند با او حتی تو که محرم تمامِ زنانِ زمینی و می ترسد.

همیشه حق با زنی ست که می ترسد...

۱۳۸۹/۰۶/۱۳

صدا کن مرا!

آدما فقط در دو حالت حرف دلشونو می زنن، یکی وقتی دارن شوخی می کنن، یکی هم وقتی عصبانیند

کاش حالا که دارین تو عصبانیت حرف دلتون رو میگین، صداتونو بلند نکنین
صداتونو بلند نکنین لطفا




۱۳۸۹/۰۶/۰۹

کلید

وقتی کسی رو نداری که حالتو بپرسه، که کاری که با زندگیت می کنی واسه "هیچ کس" مهم نباشه، وقتی کسی نوشته هاتو یا نمی خونه یا درک نمی کنه، موبایل ها رو روت خاموش می کنن که اس ام اس ندی و زنگ نزنی، وقتی همه ی درها حتی اون دری که کلیدشو داری، -کلیدشو بهت دادن- به روت باز نمی شه، بهتر نیست به جای اینکه بری لب دریا بری ته دریا؟


با کسایی که دوستشون دارم، می رم شمال. موبایل خاموش و چراغ خاموش. بی اینترنت  و بی امکانات

یه نفر تو این زندگی هست که دکترِ تمامِ لحظاتِ بیماریم می شه، مادرِ تنِ تبدارم می شه. غذا می پزه و می یاره و با کیسه ی آب گرم می یاد کنار تخت بی کسی هام و دستشو می کشه رو موهام و با نگاش آرومم می کنه.دکتر! اگه اینجا رو می خونی بدون  مُسَکِنِ این روزامی و به خودت افتخار کن که تنها کسی بودی که با تمام بدی هایی که در حقت کردم و شکی که گاهی در عشقت داشتم، رو حرفت موندی و کوتاهی نکردی. تو از اون دسته آدمهایی هستی که به قول (بهناز-م) آدمو به طرز محسوسی دوست داری و من از اینکه هرگز در توانم نیست کسی رو اینطوری دوست داشته باشم بهت حسودی می کنم




.  

۱۳۸۹/۰۶/۰۷

سی سالگی- هشت

هشت

من به یک کتاب کوچک چند صفحه ای متعهدم. هنوز متعهدم و نمی دانم کِی این تعهد لعنتی که نمیدانم کِی و چرا شروع شده، تمام می شود.

پسر می گوید که حتی او هم نمی داند.

من متعهدم و هر وقت از رفتن حرف می زنم چنان طرد می شوم که قلبم تیر می کشد. من متعهدم و منزوی و منزجرم از همه چیز و همه کس. من متعهدم و قلبم تیر می کشد... من بیمارم و خدا را شکر می کنم

۱۳۸۹/۰۶/۰۶

سی سالگی- هفت


هفت

 
پسر آیه به دست آمد و من به او گفتم که دست هایم درد می کند.

بر ناخن هایم رنگ اشید و بارهایم را از دستانم گرفت و رفت و من حالا بهترم.

حالا بهترم اما پشیمانم! ای کاش امیدم را از خودم نمی گرفتم. حالا منتظرم دوباره بیمار شوم تا شاید دوباره بیاید.

بهش گفتم: بال هایم را می خواهم. نگاهم کرد. نگاهم کرد. نگاهم کرد. ساعت ها نگاهم کرد. بعد بلند شد، لبهایم را بوسید و گفت: باورت نمی کنم...

نفهمیدم چه می گوید اما گفت و رفت...



۱۳۸۹/۰۶/۰۵

سی سالگی- شش

شش


دستانش را چون دوست داشتم خوب به یاد می آورم. اما خطوط بدنش را...

آن ها را چون می توانم به یاد بیاوم، دوست دارم. وقتی در آن تقلا و تلاقی هستی معمولا جز کمی از ابتدا و انتها را به یاد نمی آوری، اما من همه چیز را خوب و با جزئیات به یاد دارم. دلیلش هم این است که بار اول چشمانم را با آن روسریِ کرم رنگ با آن دایره های رنگی بست و من هیچ ندیدم و ترسیدم. گرچه بی نهایت عشق را احساس کردم ...

اما بار دوم وقتی دیدم می توانم ببینم همه چیز را خوب دیدم و چقدر همه چیز خوب بود. خطوط بدنش را و لاغریِ دستان و شانه های پهنش را خوب به یاد می آورم و بسیار دوستشان می دارم.

آنجا
 از آن آیه ها خبری نبود و من نمی دانم چرا؟ شاید چون به جایِ اینکه خدا آیه هایش را بر او نازل کند، او را بر من نازل می کرد و خدا در آن لحظات چقدر دوستم می داشته!