۱۳۸۹/۰۶/۰۴

سی سالگی- پنج

پنج


آن روز که زمستان بود و سرد بود و برف نمی بارید و من را بیدار کرده بود، فکرش را هم نمی کرد که تمام روزهای باقی مانده از زمستان را نمی گذارم خواب به چشم هایش بیاید.



بیدارم کرده بود و دست هایم را گرفته بود و در خیابان های همان شهر بلاتکلیف راهم برده بود ومن گیج بودم، گیجِ آن خوابی که گفتم انگار مرده بودم...

آیه هایش را بر من می خواند و من می ترسیدم فراموششان کنم. اما گفت که خاصیتِ این آیه ها این است که هرگز از یادم نمی رود.

زمستان بود. می خواستم به او بگویم که خاصیتِ این زمستان هم این است که مستم می کند و من بعد از اولین طلوع خورشید در بهار همه چیز را از یاد خواهم برد ، حتی عاشقی هایم را. من دختری هستم که هرگز چیزی را بیشتر از یک فصل نداشته و به این نداشتن ها چنان عادت کرده که حتی اگر باشند هم پَرشان می دهد.

خوب شد نگفتم. حتما می رنجید.

۱۳۸۹/۰۶/۰۳

سی سالگی- چهار

چهار


دستهایم درد می کند و نمی دانم چرا؟

دوست فریب خورده ام می گوید: مثل درد جای بال هایت، به اینهم عادت می کنی.

اما من به آن هم عادت نکرده ام. این را می داند اما مثل تمام پیغمبران مجعول این شهر کثافت می خواهد آرامم کند و خدا را در تمام سوراخ ها و کاستی ها و دارایی هایم نشانم دهد.

به درد دستهایم عادت نمی کنم، دوستشان دارم، بال هایم را به یاد نمی آورم اما دستهایم...

دستهایم درد می کند و منتظرم پسر آیه به دست پیدایش شود، شاید بداند چرا... او همیشه همه چیزِ مرا میداند. فقط بدی اش این است که دیر به دیر می آید، چون ریه هایش درد می کند و من نمی دانم چرا؟ می ترسم به خاطر این همه نادانی بالاخره فراموشم کند...









۱۳۸۹/۰۶/۰۲

سی سالگی- سه

سه


زنده ام و به یاد می آورم تمام روزهایی که مثل سگ در خیابان های فاسد این شهر بلاتکلیف عرق می ریختم را به امید برف گذرانده ام و حالا این سوراخ لعنتی یه ازن، همین را هم از من گرفته...

در جدالم... با او، با گرما، با مردان دریده ی این شهر، با مادران گرسنه ،پدران خسته، دوستان فریب خورده و حتی این سوراخ لعنتی یه ازن.

زنم و همیشه با تمام سوراخ ها دشمنی داشته ام...

سردم بودو در لحاف زرد و چرکِ دوخت ترکیه ایم چنان خوابیده بودم که میتوانستم مرده باشم که ناگهان فهمیدم این زمستان هم مثل تمام زمستان های عمر سی ساله ی گهی ام می خواهد خوب باشد و بیدار شدم. بیدارم کردی پسر آیه به دست...



۱۳۸۹/۰۶/۰۱

سی سالگی- دو

دو



بال هایم را سی سال پیش بریدند. همان روزی که پرستار نافم را می برید، به سفارش عزیزانم، بال هایم را هم برید؛ به راحتی یه بریدن نافم.

آن روز را به یاد ندارم، ولی جای بال هایم هنوز درد می کند. هنوز درد می کشم.

سی سال پیش... کاش می مردم وقتی به دنیا آمدم.

۱۳۸۹/۰۵/۳۱

سی سالگی-یک

یک



خواب دیدم روی زمین افتاده ام و تمام مردانی که روزی دوستشان می داشته ام دورم ایستاده اند،با چهره هایی که همیشه می خواستم داشته باشند، مُردنم را تماشا می کردند. از اینکه حالا همه شان همدیگر را می شناختند احساس خوبی نداشتم اما بر عکس گذشته، اینبار اصلا دوست نداشتم بمیرم، حالا که داشتم می مردم...

از بین آنها یکی شان آمد و با جام شرابی که در دست داشت کنارم نشست. همان پسری که روزی بین پله هایی که دو طبقه ی خانه اش را به هم می رساند فراموششش کرده بودم. همان مردی که ازش می ترسیدم، همان مردی که می خواست خودم باشم و من از خودم می ترسیدم.

- "اینطوری بهتره، مگه نه؟"

نفهمیدم چرا مردنم را دوست دارد؟ آنهم با آن لبخند شیرینی که بر لب داشت. تناقضی که آزارم میداد...اخم کردم و شراب را از دستانش نوشیدم. طوری که انگار تمام آن سی سال لعنتی را غیر از شراب هیچ ننوشیده بودم.

این همان پسری بود که اول بار عاشق دستانش شده بودم. همیشه با آن ها چیزهایی را می بخشید که بقیه آدم ها ازم دریغش می کردند. یک روز قهقه های بلند بی هیچ شرمی، یک روز اشک هایی که از ریختنشان می ترسیدم، یک روز شعر، یک روز سیگار و حالا شراب.

روزگاری دستان پدرم را هم همین قدر دوست می داشتم، تا اینکه همان دستها بالا رفت و با درد بر صورتم نشست.

آخ آخ... یادم آمد. یادم آمد که چرا باید می مردم... در دم جان دادم.

۱۳۸۹/۰۵/۳۰

او را به خود وا ننه!


ساده است
نوازش سگی ولگرد

شاهد آن بودم که چگونه زیر غلطکی می رود
و گفتند که سگ من نبود



ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد



ساده است بهره جویی از انسانی

دوست داشتنش بی احساس عشقی

او را به خود وا نهادن

و گفتن که دیگر نمی شناسمش



ساده است لغزش های خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من اینچنین نیم


ساده است که چگونه می زی
باری
زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم




اگه اشتباه نکنم: مارگوت بیکل/ احمد شاملو

گستاخ

یه داستان دارم به نام "سی سالگی" که سعی می کنم چند وقت یه بار یه بخششو اینجا بذارم، خیلی انتظار پیوستگی نداشته باشین. هدفمم اینه که اینجا بذارمش که مجبور شم تمومش کنم وگرنه خیلی مسئله ی ادبی و جدی ای نیست

پدر سیگار پسر


با اجازه ی بچه های شما یادتون نمی یاد

شما یادتون نمی یاد، یه روز به خاطر صدای بلندش که گفته بود: "من سیگار کشیدنمو کم نمی کنم" اونم فقط به خاطر اینکه خیال کرده بود تو اتاقم و ممکنه صداشو نشنوم کلی ازم دلجویی کرد.

بدرود

وقتی هنوز صبح به خیر نگفته، بدرودت را نوشتی ترسیدم، و در دم جان دادم
.
.
.
داستان سی سالگی ام را هنوز تمام نکرده بودم، که مُردم