۱۳۸۸/۱۰/۲۲

ناشر1


این هم یه بخش جدید واسه اینجا، که شعرها و نثرهامو توش میذارم و اسمش هم میشه: ناشر



سراب:

چه بی رحمانه می تازد

به دشت خاطرات من
سیاهی اسب چشمانت

چه بی پروا

چه بی تردید

دوباره می دهد میوه
درخت سبز دستانت

نمی ترسی که شاید باز

نیانجامد به خشنودی
شروع شعر زیبایت؟
و یا شاید بدون قافیه ماند
دوباره بیت پایانت؟

۱۳۸۸/۱۰/۱۹

دایره

همون اوایل که اومدیم تو این ساختمون و با مدیر ساختمون آشنا شدم،(که اتفاقا واحد بغلیمونه) خیلی از رفتارش خوشم اومد، چند روز بعد از اسباب کشی من رفتم کرمانشاه و به عنوان سوغاتی واسه خانم محترمه مدیر! شیرینی آوردم. ایشون وقتی می خواستن ظرفمو بگردونن توش کلی گز ریخته بودن جهت جبران.
چند هفته بعد از مشهد مهمون داشتم و واسم شیرینی مشهدی آورده بودن، اتفاقا همون روزا موعد پرداخت شارژ ساختمون بود و منم به کلی فراموش کرده بودم. یه ده روزی گذشت که یادم افتاد باید شارژو بدم، جهت رفع خجالت همراه شارژ کمی هم از اون شیرینی ها پیشکش کردم. مجددا وقتی ظرف رو برگردوندن توش شکلات گذاشته بودن. چند روز پیش که من باز مسافرت بودم یهو یاد ایشون افتادم اما به خودم گفتم تا کی می خوای این ماجرا رو کش بدی؟ بی خیال شدم و چیزی نخریدم... اما... ایشون الان با یه جعبه نسبتا بزرگ از شیرینی های لاهیجان بنده را خجل فرمودند و در ضمن از مسافرت بنده هم سوالاتی پرسیدند و اینجانب هی خجل شدم و هی خجل شدم و در دل به خودم ناسزا دادم که اصلا چرا این بازی را شروع فرمودم.
خدا می دونه تا کی قراره این بازی ادامه داشته باشه

پ.ن: از این همه شروع هایه نافرجام دلخورم. واقعا هر کاری واسه یه سنی مناسبه. ممکنه آدم تو پنجاه سالگی یه کاری رو که مناسب یه آدم 20 ساله است شروع کنه و موفق شه اما مسلما به اون راحتی و شیرینی نیست و حتی گاهی اصلا هم باعث افتخار نیست.

۱۳۸۸/۱۰/۱۶

آشپزخانه

گاهی انگار نوشتن رو فراموش می کنم، دست ودلم به نوشتن نمیره، این روزها انگار برای نوشتن به عشق نیاز دارم. می خوام دوباره عاشقت بشم، می خوام دوباره واست نامه بنویسم، این بهترین راهه، گرچه برای عاشقی هم فرصت نداریم.
خیلی تکراری و روزمره و عادی شدم، دیگه کارهایه بچگونه و از سر شیطونی ازم سر نمی زنه، دیگه از اینکه موهامو کوتاه کنم می ترسم، از ریسک، از امتحان کارهایه عجیب می ترسم. پیر شدم انگار.
باید عوض شم تا بتونم همه چی رو به حالت قبلش برگردونم، تا بتونم دوباره تو رو همونطور عاشقانه ببینم، تا محبت کنم، تا ستم کنم، تا راستگو باشم...
دلم واسه همه چی یه گذشته تنگ شده، شدم آدم خاطره ها و گذشته ها. خیلی زود از فردا دست کشیدم. یعنی همش تقصیر خودمه؟ امیدوارم اینطور نباشه.

۱۳۸۸/۰۸/۱۰

سید و سادات

حذف شد.

* دومین مرد از مردان "خانه سبز" هم رفت. روحت شاد مسعود رسام.

شال صورتی

گاهی ماه ها هیچ کاری واسه انجام دادن ندارم و گاهی یک هفته
چنان درگیر خاله بازی می شم که حالم از خودم به هم می خوره.
مطمئن شدم که شخصیتم طوری یه که حاضرم از بیکاری بمیرم اما خیلی کارهایه زنونه نکنم. دوست ندارم تو حرفا و کارایه زنونه غرق بشم. دوست ندارم مدام لباس هایه مرتب و خوشگل بپوشم و آخرش هم به خاطر آرایشی که نمی کنم و خط چشمی که نمی کشم نصیحت بشنوم. دوست ندارم مهمونی بدم و میزهای خوشگل بچینم.


چند روز پیش رفته بودیم چیتگر، دوچرخه سواری، با یه پدر و پسر کوچولوش تصادف کردم. باباهه شاکی شده بود، منم نگران بچه بودم، رفتم جلو گفتم: ببخشید آقا کوچولو. طوریت که نشد؟
گفت: خواهش می کنم. اشکال نداره افتادم تو جوب!
دلم می خواست قورتش بدم.

۱۳۸۸/۰۸/۰۴

خلوت انس

وبلاگی که آدرسش را می دانی معذبم می کند.

سپاس خداوند را که به من فرصت آموختن کامپیوتر را داد و من دهن نسبتا گشادم را به روی این نعمت کج کرده و سر خر را مجددا کج کرده و از محل گریختم.



۱۳۸۸/۰۸/۰۲

عزمت را جزم کن

گاهی هجوم خاطره ها و گاهی به خاطر آوردن کارهایی که نکردی و ای کاش که کرده بودی آنقدر عذابت می دهد که به خواب می روی و آنقدر آرزو می کنی که بیدار نشوی که به خود مرگ نزدیک می شوی و آنگاه به یاد می آوری که هنوز فرصت هست. بر میخیزی. برای خود یک فنجان چایی میریزی، می نوشی با قند، ناخوداگاه دستت به سمت تلویزیون می رود و روشنش می کنی، و فیلم میبینی و اخبار گوش می کنی و کم کم به روزمرگی می افتی و تمام کارهایی که داشتی را فراموش می کنی و آرزوهایت را به خدا می سپری و دوباره...

۱۳۸۸/۰۷/۲۶

یهودیان

gloomy sunday

(یکشنبه غم انگیز)

۱۳۸۸/۰۷/۱۹

تکرر تاریخ

تاریخ تکرار می شه، تنها فرقش اینه که اون بعد از اینکه من رفتم آوردش اما تو در حضور من...

۱۳۸۸/۰۷/۱۲

یاد ایامی...

کتاب هایه دوره یه دبیرستان جلومه... چه غلطی می کردم اونروزا که الان اینجوری شدم...
به بهانه ی درس خوندن و امتحان جمع می شدیم خونه ی یکی از بچه ها تا اینکه جمع اونقدر کوچیک و کوچیک شد که فقط ما دو نفر موندیم...بعد کم کم دو نفر و نصفی...

یه جمله تو کتاب امسال فیزیک سال اولی ها هست که نوشته شما نوجوانان به 12000 کیلوژول انرژی نیاز دارید... خب من چطوری می تونم این کتاب ها رو بخونم وقتی جایی برایه سن و ساله من توش نیست...