۱۳۸۹/۰۶/۲۴

خانه ام چیزی شبیه تو را کم دارد

خانه ام جای هیچ پرنده ای نیست، خانه ام جای اسارت هیچ پرنده ای نیست.
خانه ام زیباست و جای زیبایی تو وقتی که از خواب بیدار میشوی در آن به شدت خالی ست اما این جا، جای هیچ اسارتی نیست
فقط منم که اسیرم، اسیر آزاد کردن شما از بند های دلم. منم که پای دلم اسیر غصه نخوردن های شماست.
فقط منم که نطفه ام از پرنده است اما زنی مرا زاییده.
کاش مادرم کبوتر بود.کاش اسیر هیچ آدمیتی نبودم_ آدمم به نمیدانم چه، قسم_ کاش پای دلم اسیر غصه خوردنت نبود، آنوقت الان نبودم... نبودم به نمیدانم چه، قسم

مرا آنگونه که می خواهم دوست بدار

یکی چشمانم را دوست دارد
یکی نگاهم را
یک خنده هایم
یکی مهربانی ام
یکی به خاطر میوه هایی که پوست میگیرم و در بشقابش می گذارم
یکی نوشته هایم
یکی صدایم
یکی...
کسی هست که مرا به خاطرِ دیو دریده درونم دوست داشته باشد؟

۱۳۸۹/۰۶/۲۳

آب زنید راه را

وسواس دارم این روزها. رو تخت دراز کشیده بودم و داشتم سقفو نگاه می کردم که چشم خورد به پرده چین دار و دیدم چین هاش مرتب نیست، خیلی وقتمو گرفت تا مرتبش کردم.
لباسایی که شسته بودم رو انداختم رو جارختی و گذاشتم وسط هال. نشستم رو مبل و از زاویه ای که میدیدمشون خیلی نا مرتب پهن شده بودن، پا شدم مرتبشون کردم، بعد برگشتم رو مبل نشستم، اما این بار یه جای دیگه ی مبل، طوری که بتونم تلویزیون رو ببینم که داشت "تو که چشمات خیلی قشنگه، رنگ چشمات خیلی عجیبه" رو پخش می کرد ببینم، آهنگ که تموم شد دوباره چشمم افتاد به لباسا و دیدم که باز نا مرتبن، این بار بسته به زاویه جدیدم مرتبشون کردم و اگه "مرمر" زنگ نزده بود احتمالا توانایی یه اینو داشتم که اونقدر لباسا رو در جابه جا کنم که خشک شن
وسواس های بهداشتیمم که بماند
اونقدر همه چی رو جابه جا می کنم و دکورو عوض می کنم و خلوت می کنم و دور می ندازم که مدت هاست وقت نکردم خونه رو جارو کنم مدت هاست


می ترسم
.

۱۳۸۹/۰۶/۲۲

می خواهیم؟

نکند دوستم می داری؟



دوستم می داری؟

۱۳۸۹/۰۶/۲۱

زیبا ببینیدم

امکان ندارد آدمی عاقبت شبیه کسی نشود که دیگران فکر می کنند او هست.


خاطرات روسپیان سودازده من- گارسیا مارکز

به چای خوردنِ تو پیشِ آدمِ بعدی

با خودم فکر کردم لذت نگهبانیِ خواب هایِ نازک اندام را رها کنم، نه به دلیلِ احتمالِ مُردنم، بلکه از تصورِ او بدونِ من در باقیمانده عمرش


خاطرات روسپیان سودازده من- گارسیا مارکز

لذتِ غم

همیشه فکر می کردم از عشق مردن یک تعبیر شاعرانه است. آن روز بعدازظهر وقتی بی گُربه و بی او، به خانه برگشتم برایم ثابت شده بود که مُردن از عشق نه تنها ممکن است بلکه خودِ من، پیر و بی یار ، داشتم از عشق می مردم. اما در عین حال فهمیدم که عکس آن هم حقیقت معتبری بود. لذتِ این غم را در دنیا با هیچ چیز عوض نمی کردم.
...
وای بر من این عشق است، این چنین خانمان برانداز
 


 
"خاطراتِ روسپیانِ سودازده ی من   " گارسیا مارکز


۱۳۸۹/۰۶/۲۰

خانومه!


  
رنج قفس به یک طرف عقاب را پرواز زاغ بی سرو پا پیر می کند

صادق هدایت


۱۳۸۹/۰۶/۱۸

ستاره بارانی اگر

هر وقت خواستی بیا با هم داد بزنیم، با هم سبز بشویم، شکوفه بدهیم، با صدای بلند بخندیم... هر وقت خواستی بیا هزار نکرده را میسر کنیم
هر وقت خواستی بیا
بیا هزار نکرده را میسر کنیم
تا آنروز اما مثل امشب اشک میریزم

۱۳۸۹/۰۶/۱۷

میدانم مهم نیست

بالاخره تنها شدم، خانه ای دنج در محله ای که دوستش دارم و این بار فقط منم...

خانه ای کوچک، بسیار به هم ریخته، گچ دیوارهایش در جاهای مهم و حساس ریخته، کمی از صدای ناله ی مترو دور است، نور کافی ندارد- گرچه حتی راه همان نور ناکافی را هم با پرده های ضخیم خواهم بست- (چه عایدم شد از برقِ چشمان تو؟) دکورم هم که ارثیه ای ست پر مرثیه، حالم را به هم می زند، هر کدام خاطره ای را مدام داد می زند که دوستش ندارم... باید کمی دور و برم را خلوت کنم

یک ماه با آدم هایی که بسیار سعی کردند مهربان باشند با هم به خاطرِ من و مهربان باشند با من به خاطرِ من... یک ماه...

چه خواهم کرد بعد از این؟ چه خواهم خورد بعد از این؟ شاید حتی از این وبلاگ هم باید اسباب کشی کنم...



فعلا فقط شادی یه تنهایی ست...