۱۳۸۹/۰۳/۱۸

پرنده آزاد!!!

دلم خیلی چیزا می خواد اما برجسته ترینش یه خونه ست یه جای خیلی خیلی دور و آروم که هیچ وسیله ارتباطی ای نداشته باشه و وقتی کسی به موبایلم زنگ می زنه اینو بشنوه: در حال حاضر مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد.
یه خونه که غیر از خودم و کلی کتاب و چند تا از نوشته هام که دوستشون دارم و اونقدر این ور اون ور قایمشون کردم که حتی گاهی یادم میره کجا گذاشتمشون، هیچکس و هیچ جیز نباشه.
جایی که اونقدر دوستش داشته باشم (خواستم بنویسم جایی که اونقدر دوستم داشته باشه، ترسیدم سوء برداشت بشه) که دلم برای هیچ کس تنگ نشه...
دلم یه جایی رو می خواد که هیچ وقت هیچ سوء برداشتی توش اتفاق نیفته.
دلم خودمو می خواد چون حسابی دلتنگ خود واقعیم شدم. خسته ام از این همه ملاحظه. از این همه دوست داشت های تشریفاتی. از این همه چرا، کجا، کی و مختصات هایی که باید بدم تا پیدام کنن مبادا دست از پا خطا کرده باشم...
دلم خودمو می خواد...


می دونم تکراریه، اما بازم یاد نیما افتادم:
از پس پنجاهی و اندی ز عمر
نعره برمی آیدم از هر رگی
کاش بودم باز دور از هر کسی
چادری و گوسفندی و سگی



۱۳۸۹/۰۳/۱۱

و این منم!

عاشق این کارش بودم که غذاشو زودتر از بقیه تموم می کرد، می رفت می نشست روی مبل و یه سیگار روشن می کرد و بهم نگاه می کرد و منتظر می موند تا غذام تموم شه، تا از پای میز پا می شدم بهم اشاره می کرد که برم پیشش بشینم و تو این فاصله زیر سیگاری و پاکت سیگارشو میذاشت اون ور و واسم جا وا می کرد و منم ول می شدم تو بغلش و میز جمع کردن بقیه رو با شیطنت نگاه می کردم...
خیلی دلم واسه اون روزا تنگ می شه...

رونوشت به پدرم

۱۳۸۹/۰۳/۰۹

تاب وبلاگ هاتان را هم ندارند!


دیری با من سخن به درشتی گفته اید
خود آیا تاب تان هست که پاسخی در خور بشنوید؟
رنج از پیچیدگی می برید؛
از ابهام
هر آنچه شعر را
در نظرگاه شما
به زعم شما
به معمایی مبدل می کند.
اما راستی را
ار آن پیش تر
رنج شما از ناتوانایی ی خویش است
در قلم رو "دریافتن"
که این جای اگر از "عشق" سخنی می رود
عشقی نه از آن گونه است
که تان به کار آید،
وگر فریاد و فغانی هست
همه فریاد و فغان از نیرنگ است و فاجعه.

خود آیا در پی دریافت چیستید
شما که خود
نیرنگ اید و فاجعه
و لاجرم از خود
به ستوه
نه؟

دیری با من سخن به درشتی گفته اید
خود آیا تاب تان هست
که پاسخی به درستی بشنوید
به درشتی بشنوید؟

احمد شاملو

۱۳۸۹/۰۳/۰۴

سکته

رد پای تو روی قلبم، رد پای قلبم روی دست و پام...

۱۳۸۹/۰۳/۰۳

ناشر9

نه کتابی که ببوسمت و بگذارمت سر طاقچه و دیگر سراغت نیایم،نه نمازی که آنقدر نخوانمت تا قضا شوی و از یادم بروی، نه نوری که بر پنجره ام پرده های ضخیم بکشم و راهت ندهم، نه نسیمی که روسری بر سر کنم و نگذارم بر گیسوانم گذر کنی و نه حتی...
نمی دانم چیستی که نه توان از تو گذشتن را دارم و نه تمایلی به دیدارت. تو را به خدا، تو، رهایم کن. خیال کن کتابم، نمازم، نورم، نسیمم... قیدم را بزن. آواره ام این روزها...

۱۳۸۹/۰۲/۲۹

همه جای ایران، کردستان من است!

ابلها!
مردا!
عدوی تو نیستم
انکار توام...

۱۳۸۹/۰۲/۲۷

سفر هم میروم حتی! وقیحم!!!

تمام هوش و حواس و بند بند تنم، در بند بند اوین گیر افتاده...

۱۳۸۹/۰۲/۲۲

برای عباس معروفی عزیز

ترس از
"سمفونی مردگان"
در
"سال بلوا"

سال هزار و سیصد و هشتاد و نه. اردیبهشت. مصلی تهران

۱۳۸۹/۰۲/۱۹

خوابم را نپران لطفا!!!

عشقم را پراندی، وقتی حسادتم را بیدار کردی...
پ.ن: تعداد اسمایی که داره ازشون بدم می یاد، زیاد شدن...
پ.ن: س.ف.ر

۱۳۸۹/۰۲/۱۱

سکوت می کنی مرا!

کاری که گاهی یه نگاه خواهنده با دل آدم می کنه، 50 دقیقه مکالمه تلفنی از پسش بر نمی آد.