ترس از
"سمفونی مردگان"
در
"سال بلوا"
سال هزار و سیصد و هشتاد و نه. اردیبهشت. مصلی تهران
۱۳۸۹/۰۲/۲۲
۱۳۸۹/۰۲/۱۹
خوابم را نپران لطفا!!!
عشقم را پراندی، وقتی حسادتم را بیدار کردی...
پ.ن: تعداد اسمایی که داره ازشون بدم می یاد، زیاد شدن...
پ.ن: س.ف.ر
پ.ن: تعداد اسمایی که داره ازشون بدم می یاد، زیاد شدن...
پ.ن: س.ف.ر
۱۳۸۹/۰۲/۱۱
سکوت می کنی مرا!
کاری که گاهی یه نگاه خواهنده با دل آدم می کنه، 50 دقیقه مکالمه تلفنی از پسش بر نمی آد.
۱۳۸۹/۰۲/۰۹
میدهی بر باد
گیرم به کمک چند تا تاکتیک از روی صورت کسی فهمیدیم داره دروغ میگه یا نه، دلمونو چی کار کنیم؟ چطور بفهمیم که دلمون داره بهمون دروغ میگه؟
+(سریال lie to me رو نبینید)
+(سریال lie to me رو نبینید)
۱۳۸۹/۰۲/۰۷
بهمن صابری!
دیشب فروزنده یه مصاحبه داشت با رکسانا صابری که از همون اولش آدمو جذب می کرد. بحث کشید به دوستی یه بهمن قبادی و رکسانا صابری و چند لحظه بعد فروزنده اشتباهی گفت: خانم قبادی و چه لبخند دلنشین و شیطنت باری رو لبای رکسانا نشست که نمی تونست کنترلش کنه. یه لبخند پر از زنانگی، به دور از هر سیاست و حقوق بشر و زندان های ایران و بازجو و...
یه لبخند پر از راز، که فقط مختص دو تا آدم مثل بهمن و رکسانا ست
خوش به حالت بهمن قبادی...
یه لبخند پر از راز، که فقط مختص دو تا آدم مثل بهمن و رکسانا ست
خوش به حالت بهمن قبادی...
۱۳۸۹/۰۲/۰۴
اردی بهشتیاش صلوات!
بیداری اجباری 6 صبح، کلی دلخوری از کلی آدم، حس نفرت انگیز مقایسه خودم با دیگران، یه پرنده مرده تو خونه ام... گمونم قراره یه سال خالی از کلیشه داشته باشم، هر چند تلخ...
پ.ن:گرچه، بارون خیلی چسبید...
پ.ن: می دونم پست مناسبی نبود، اما نوشتم که یادم نره سوم اردیبهشت 89 چه حس بدی به همه چی داشتم...
پ.ن:گرچه، بارون خیلی چسبید...
پ.ن: می دونم پست مناسبی نبود، اما نوشتم که یادم نره سوم اردیبهشت 89 چه حس بدی به همه چی داشتم...
۱۳۸۹/۰۲/۰۳
مواظب خودت باش!
نگرانم، نگران تو که زیادی تکلیفت با این زتدگی معلومه، نگران اون که اصلا نمیدونه واسه چی باید زندگی کنه و روز به روز بی تاب تر میشه. نگران تو که اون روزا دوست داشتی "ساختمان" بخونی و این روزا درگیر یه مشت مسافری که نمیدونی باید باهاشون چی کار کنی. نگران اونی که روز به روز چروک های صورتش بیشتر می شه و من به سختی به یاد می یارمش با اینکه هر روز تلفنی باهاش حرف می زنم. نگران اونی که یه روز می خواست دنیا رو عوض کنه و این روزا باید بشینه و آروم و صبور به نصیحت هر ننه قمری گوش کنه و دم نزنه. نگرانم...
پ.ن: اصلا واسم نشانه ی خوبی نبود که امروز مجبورم کردن 6 صبح بیدار شم (-;
پ.ن: اصلا واسم نشانه ی خوبی نبود که امروز مجبورم کردن 6 صبح بیدار شم (-;
۱۳۸۹/۰۱/۳۰
۱۳۸۹/۰۱/۲۸
حرف نداره!
بعضی مسائل فقط در لحظه ای که اتفاق می افتن، قشنگن و بعد از اون هر چقدر بخواین توصیفش کنید فايده نداره و ممکنه اوضاع بدتر بشه و به قول شریعتی "زیر انگشتان تشریح بپژمرد". درست مثل یه قطره جوهر که میریزیش تو یه ظرف آب. لحظه ی انتشار جوهر در آب جزو زیباترین اتفاق هاست ولی بعد از اینکه جوهر در آب پخش شد، هرچقدر شما سعي کنيد اینو واسه کسی توصیف کنید فایده نداره چون در حال حاضر بیننده داره یه ظرف آب رنگی رو می بینه که حتی ممکنه قشنگ هم نباشه...
بعضی روابط هم همینطورین. نبايد در موردشون با کسی حرف بزنین. ممکنه دو نفر ساعت ها رو یه کاناپه بشینن -بی هیچ کلامی- و هر کدوم به مسائل خودشون فکر کنن و در عین حال مراقب کوچکترین حرکت طرف مقابلشون هم باشن و بعد از چند ساعت هم خداحافظی کنن و برن. اما از همین هم کلي لذت برده باشن... حالا اگه اینو واسه کسی تعریف کنین محاله باور کنه و اگر هم باور کنه محال لذت ببره...
پ.ن: این واسه مامان بود که مشتاق دونستنه...
پ.ن: مرغ مینام از صداي رعد و برق می ترسه...
بعضی روابط هم همینطورین. نبايد در موردشون با کسی حرف بزنین. ممکنه دو نفر ساعت ها رو یه کاناپه بشینن -بی هیچ کلامی- و هر کدوم به مسائل خودشون فکر کنن و در عین حال مراقب کوچکترین حرکت طرف مقابلشون هم باشن و بعد از چند ساعت هم خداحافظی کنن و برن. اما از همین هم کلي لذت برده باشن... حالا اگه اینو واسه کسی تعریف کنین محاله باور کنه و اگر هم باور کنه محال لذت ببره...
پ.ن: این واسه مامان بود که مشتاق دونستنه...
پ.ن: مرغ مینام از صداي رعد و برق می ترسه...
ناشر8
نگذاشت از دلتنگی آن سالها بگویم، نگذاشت یک دل سیر سر بر شانه هایت بگذارم و زار زار برای آن سوء تفاهم لعنتی گریه کنم، نگذاشت حتی یک جمله از گلایه هایم به انتها برسد. نگذاشت یک دل سیر نگاهت کنم... آن صدای پیانوی لعنتی را می گویم، نگذاشت حتی وقتی برای اولین بار هوس کرده بودی یک جمله ی کوتاه عاشقانه حواله ی این در به در کنی، حرفت تمام شود و من هنوز در حسرت فعل آن مانده ام که آیا "دارم" بود یا "داشتم"...آن پیانوی لعنتی را می گویم...
اشتراک در:
پستها (Atom)